در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، به این میگن بازاریابی مستقیم
شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره،به شما اشاره می کنه و میگه: " اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن"، به این میگن تبلیغات
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس میگیرین و میگین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، به این میگن بازاریابی تلفنی
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: "در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟"، به این میگن روابط عمومی
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟"، به این میگن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و میگین:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما میکنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی میکنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا میشه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. سعی میکنید بهش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد، اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو میگیره. به این میگن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ بهش میدید و می گید:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، اما اون گل رو توی سرتون میزنه. به این میگن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد.. جلو می رید و میگید:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"؛ همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا میشه و رسواتون میکنه به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. جلو میرید و میگید: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"؛ همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. جلو میرید و میخواهید بگید:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض میکنید و به سمت دختر جدید میریدبه این میگن چشم چرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. جلو می رید و میگید: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمیگرده و لبخند میزنه ، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. به جایِ این که جلو برید و بگید: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"؛ به مادرتون میگید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره. به این می گن بازاریابی سنتی
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد.. جلو می رید و میگید: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"؛ اون هم با دوست اش صحبت میکنه و در موردِ شما توضیح میده و شما با هردوی اونا ازدواج میکنید. به این می گن بازاریابی دهان به دهان
شما در یک مهمانی، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون میاد. سرگردان میشید که جلو کدوم برید و بگید:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن بعد ما میتونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم"؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:33  توسط بی دل
|
شماها چند نفرین یا یه نفرید با چند اسم که اینجوری هی کامنت میزارین.....
بعدشم بابا من نه کونتوری رو حذف کردم نه کار دیگه کردم.
درضمن آرزو اولین بیننده وب من بود و من ندیده دوستش دارم. و اگه دوست دارین در مورد اون کامنت بدید تو وب خودش اینکار رو بکنید.
راستی این قضیه حذف کردن وبم چیه؟؟؟؟؟
از همه اینا گذشته حال و حوصله آپ کردن ندارم. راستش شاید یکی از دلایل اینکه دیگه انگیزه آپ کردن ندارم اینه که بازدیدهای این بلاگ رفته بالا. یعنی اگه کمتر بیننده داشت حتما آپ میکردم.آخه من دوست ندارم برا کسی چیزی بگم میخوام دردل هام و حرفام برا خودم باشه و اقعی نه به خاطر دیگرون و دیگران
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:0  توسط بی دل
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توسط:اهههههههههههههه واقعا خسته ام |
یکی بود یکی نبود! یه دل بود یه درد دل بود یه وب بود اسمش درد دل بود مدیر وب هم یکی بنام بی دل بود
یکی وب داشت یکی نداشت اون که وب داشت بیدل بود اونچه که نداشت همون دل بود! اونکه نداشت یکی مرده دل بود
یکی خواست یکی نخواست اونکه خواست همون مرده دل بود اونکه نخواست باز همون لامصب بیدل بود!
یکی گفت یکی نگفت اونکه گفت شکسته دل بود اونکه نگفت باز همون لعنتی بیدل بود
یکی مرد یکی نمرد اونکه مرد همون بدبخت مرده دل بود اونکه نمرد همون که گفتم بیدل بود
یکی رفت یکی نرفت اونکه رفت فکر کنم همون مرده دل بود اونکه نرفت همون صاحب وب بیدل بود (منظور شاعر از رفت همون از دست رفتن هست)
یکی اومد یکی نیومد اونکه اومد ارزو رفیق بیدل بود اونکه هنوز نیومد نمیگم رفیق بیدل بود
خلاصه!
یکی میره یکی نمیره یکی میاد یکی نمیاد
بسه دیگه بچه خسته شدم!
واقعا خسته شدم
واقعا خسته شدم
چرا من نمی میرم چرا؟
چرا؟ چرا؟ |
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:41  توسط بی دل
|
" حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي
باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ....
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر
باغچه خانه ما سيب نداشت
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:21  توسط بی دل
|
تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
تو مثل قطره باران نوبهارانی
تو روح بارانی
***
شراب نور کجاست
کدامین من نومید
چنین می اندیشم
که جلوه های تحریر را به خواب خواهم دید
و آرزوی صفا را به خاک خواهم کرد
***
همیشه پشت حصار سکوت
میترسم
تو ای گریخته از من
حصار خلوت تنهایی من بشکن
*****
زلال و پاک،چنان قطره های باران شو
بیا و عشق بورز
به روشنایی خورشید شرق
و مثل قطره باران عصق بورز
نثار باران شو
****
چرا به آینه باید پناه برد
درون آینه ذهن من تو کسی برجاست
چگونه ابر کدورت مرا فرو پوشاند
چگونه باور من
در فضا معلق ماند
***
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دست های پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در سایه ما
****
دوباره با تو نشستن
دوباره آزادی
مگر بخواب ببینم
شبی بدین شادی
****
شراب نور کجا
تشنه صبور کجا؟
______________________
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:58  توسط بی دل
|
اشک اسیر است
لبحند فراریست
ذهن افسرده
گوش بیمار
قلب پر تپش است اما.....
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:41  توسط بی دل
|
رویایی دارم در جستجویش برای عشق
...
به سحر می اندیشم و به فراموشی مهتاب تاریکیهایم
سحرم آغاز نشد
و آنکه مانند ماه بود
"مهسا"
اوهم پدیدار نشد.
به ثمره، شاید اولین تفکرم در نوشتن
به فراموشی ساغی و ساغر
و مرغ زیبای پنهان "مینا"
به دیدن نیلگون چشمانی
طعمه ایی همنام رنگ چشمانش
در اسارت صیادی تازه کار
به حسرت ستاره ناهید
به امید آرمش احساسات
در پناه تهمینه فراری از شکست عشق
به داشتن آرزویم فکر میکنم
و به شیرینی و زیبایی آن
و به اینکه چه رویاییست دست نیافتنی
با مژده دوست داشتنی در اوج لذت!!!!
فقط در یک کار؟؟؟ (ناخرسندی خودم!!!)
در بی احساسی کامل به پاسخ ناشناسانی
گل نام،نرگس و نسترن
و غزالی دروغین
اوهم در فرار از تاریکیهای اجبار دیگران
و نیلوفر، گلی در مرداب.
اوکه دیر عاشق شدن من را فهمید.!
و سرانجام مهناز پیدا شد... تیرگی و سختی به همراه
آزد شدم با آزده
و گرفتار شدم با مرداب
خودم را بدست فراموشی سپردم
نه از پوچی و هیچ
خودم را بدست فراموشی سپردم
از همه و همه چیز
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:54  توسط بی دل
|
در مورد اوشو.... در مجموع همه کتابها و نوشته هایی که ازش خوندم فقط همین یک جمله جالب و واقعی بود. بقیه حرفها و نوشته هاش همونجور که خودش گفته بود چرند بود

در مورد روسو.... کتاب تفکر تنهایی او ،برای من ،یکی از جذابترین کتابهاش بود. گاهی اوقات فکر میکردم اگر واقعا دست به قلم بودم و میتونستم به همون زیبایی بنویسم. کتاب تفکر تنهایی رو من مینوشتم.

------------
و اما در مورد کامنتهای پست قبلی..... همه رو اینجا کپی کردم...
روسو در دو اثر خود يعنی «دومين گفتمان: دربارهی خاستگاه و بنيادهای نابرابری ميان انسانها»، و بويژه در «قرارداد اجتماعی» به تأمل و بررسی دربارهی موضوع عدالت میپردازد.
روسو که مانند هابس در سنت «قرارداد» میانديشد، در «دومين گفتمان» خود که در سال ۱۷۵۵ تحرير شده است، به بازنمود نابرابری و بیعدالتی اجتماعی میپردازد. به نظر او افراد در «وضعيت طبيعی» پيش اجتماعی، در شرايط مساوی میزيستند و آزاد بودند. اما عمدتا" در نتيجهی خودپرستی و پيدايش مالکيت خصوصی، وارد «وضعيت اجتماعی» شدند که وضعيتی مبتنی بر نابرابری و عدمآزادی است. اين نابرابری اجتماعی هر انسانی را از خودبيگانه میکند.
به عقيدهی روسو، در گذر زمان، افرادی که ثروت اندوخته بودند برای حفظ مالکيت و موقعيت خود، با افراد فقير بر سر قوانينی توافق کردند که مبتنی بر عقد قرارداد اجتماعی نبود، يعنی چيزی که میبايست بنياد جامعهای جمهوريخواهانه باشد. دولتی که نتيجهی از خودبيگانگی فرد در جامعه است، محصولی است در خدمت تثبيت اختلافات و نابرابریها و در خدمت ويرانی آزادی طبيعی و تحکيم خودکامگی. در اين رسالهی روسو آشکار میگردد که وی «انسان طبيعی» يعنی انسانی را که در «وضعيت طبيعی» میزيد، چگونه تصور میکند. چنين انسانی نخست بدون مالکيت خصوصی است و وجودش آکنده از عشق و ترحم نسبت به خود و همنوعان خويش میباشد. اين انسان قانع است و از نظر احساسی در تفاهم بیميانجی با انسانهای ديگر زندگی میکند. به نظر روسو تقسيم کار در ايجاد نابرابری اجتماعی نقش بسيار مهمی داشته است، در حالی که کار اصولا" نمیبايست به نابرابری و محدوديت آزادی منجر گردد. با اين حال روسو در نقد خود از جامعهی مبتنی بر مالکيت خصوصی نتايج انقلابی نمیگيرد و حرفی از خلع مالکيت و يا از بين بردن ثروت به ميان نمیآورد و صرفا" خواهان جلوگيری از ازدياد تفاوت در مالکيت است.
روسو بعدها در مهمترين اثر خود يعنی «قرارداد اجتماعی» که در سال ۱۷۶۲ منتشر شد، تغييراتی در ديدگاه خود در زمينهی خروج انسان از «وضعيت طبيعی» و گذر به «وضعيت حقوقی» میدهد و از جمله خاطر نشان میسازد که طبيعت آنچنان مقاومت نيرومندی در مقابل «حفظ خويشتن» افراد قرار میدهد که به عدمتناسبی ميان نيازهای انسان و نيروهای طبيعی او منجر میگردد.
«قرارداد اجتماعی» از طرف روسو بعضا" به عنوان اقدامی تاريخی و بعضا" به مثابه فرضيهای فکری توصيف میشود. هستهی مرکزی آن دارای اين مضمون است که افراد از برابری و آزادی اوليهی طبيعی خود صرفنظر و آن را به جامعهای سياسی منتقل میکنند، تا آن برابری و آزادی از دست داده را در مرحلهای عالیتر بازيابند. قرارداد اجتماعی روسو بديلی در مقابل جامعهی از خودبيگانه و دولت خودکامه و نتيجهی «ارادهی عمومی» است. بنابراين میتوان الگوی مورد نظر روسو را ارادهگرايانه ناميد. ارادهی آزاد شهروند میبايست جامعه، دولت و سياست را آگاهانه در خود پذيرا شود و در پيوند با ارادهی آگاهانهی ديگر افراد، به ارادهای عمومی فرارويد. تفاوت «قرارداد دولت» هابس با «قرارداد اجتماعی» روسو در آن است که در اولی افراد خود را تابع فرمانروايی میکنند که از قدرتی نامحدود برخوردار است، اما در دومی مردم و ارادهی عمومی و يا جمهوری، خود عالیترين فرمانروا هستند. برای روسو هر دولت متکی بر قانون يک جمهوری است و شکل حکومت در اين ميان نقشی ندارد.
روسو در همان آغاز کتاب «قرارداد اجتماعی» بر موضوع عدالت انگشت میگذارد و خاطر نشان میسازد که هدف او بررسی نظام مدنی برای يافتن قواعد حقوقی عمومی و مطمئن حکومتی است و در بررسی خود تلاش خواهد کرد تا آنچه را که حق مجاز میداند همواره با آنچيز که سودمندی مقرر میدارد پيوند زند تا ميان عدالت و فايده افتراق نيفتد. برای روسو در گذر از وضعيت طبيعی به وضعيت مدنی در انسان دگرگونیهای قابل توجهی رخ میدهد و از جمله عدالت جانشين غريزه میگردد.
وی سپس در کتاب دوم همين اثر در مبحث «دربارهی قانون» بطور مشخصتری به موضوع عدالت میپردازد. روسو قوانين را به منزلهی انگيزش و ارادهی نظم اجتماعی مورد نظر خود میداند و توضيح میدهد که از طريق قرارداد اجتماعی، اگر چه پيکرهی سياسی هستی میپذيرد و زندگی میآغازد، اما بايد به ياری قانون به آن جنبش و اراده بخشيد تا اين پيکره به ابزار حفظ خويشتن نيز مجهز گردد. موضوع عدالت در کانون اين بخش از تأملات روسو قرار دارد و پيکرهی سياسی ناشی از ارادهی عمومی برای او سرچشمهی قوانين و عدالت است.
روسو خاطر نشان میسازد که آنچه نيک و مطابق نظم است ناشی از طبيعت اشياء است و بستگی به توافقهای انسانی ندارد. همهی عدالتها ناشی از خداوند است و او به تنهايی سرچشمهی آنهاست. اما اگر ما میتوانستيم عدالت را از چنين جايگاه بلندی پذيرا شويم، نه نيازی به حکومت داشتيم و نه به قانون. به نظر روسو قطعا" عدالتی فراگير وجود دارد که ناشی از خرد است، اما اگر چنين عدالتی بخواهد اعتبار يابد، بايد متقابل باشد. قوانين عدالت به دليل فقدان پيامدهای طبيعی در ميان انسانها يافت نمیشوند. آنچه که باقی میماند فقط به نفع آدم ظالم و به ضرر آدم عادل است، زيرا آدم عادل عدالت را در مقابل همگان رعايت میکند، در حاليکه آدم ظالم آن را در مقابل هيچکس رعايت نمیکند. روسو نتيجه میگيرد که بنابراين ما نيازمند ميثاقها و قوانينی هستيم که وظايف و حقوق را با هم پيوند زنند و عدالت را موضوعيت بخشند. به اين ترتيب روشن میگردد که برای روسو عدالت تنها از طريق قوانين قابل حصول است.
به نظر روسو در وضعيت طبيعی که در آن همه چيز مشترک است و انسانها برابرند، هيچکس وظيفهای نسبت به ديگری ندارد، چرا که تعهدی نسبت به ديگری متقبل نشده است. کافيست آنچيز را که استفادهای برايش ندارد، به عنوان مالکيت ديگری به رسميت بشناسد. اما در وضعيت اجتماعی که همهی حقوق توسط قوانين تثبيت شده است، اين طور نيست.
روسو ادعای عمومی بودن موضوع قوانين را اينگونه فهم میکند که قانون فرمانبران را به مثابه يک کل و رفتارهای آنان را انتزاعی در نظر میگيرد و هرگز از فرد انسانی و رفتار فردی حرکت نمیکند. به همين دليل قانون میتواند حقوق اوليهای را مقرر کند، اما آن را به نام شخص معينی مقرر نمیکند. قانون میتواند طبقات گوناگونی از شهروندان ايجاد کند و حتا ويژگیهايی را تعيين نمايد که حق اين يا آن طبقه به حساب میآيند، اما نمیتواند مقرر کند که اين يا آن شخص در طبقهای پذيرفته شود يا نه.
روسو نتيجه میگيرد که بنابراين لازم نيست بپرسيم که قوانين توسط چه کسی وضع میشود، زيرا آنها از ارادهی عمومی ناشی شدهاند. لازم نيست بپرسيم که آيا شهريار مافوق قوانين قرار دارد يا نه، چرا که او عضوی از دولت است. لازم نيست بپرسيم که قانون میتواند ناعادلانه باشد يا نه، چرا که هيچکس نسبت به خود ناعادلانه نيست. اين پرسش نيز بیمورد است که آيا انسان میتواند هم آزاد و هم مطيع قوانين باشد، زيرا قوانين صرفا" نمايهی ارادهی ما هستند. بنابراين آنچه که فردی صرفنظر از جايگاه اجتماعی خود به ارادهی خود مقرر میکند نمیتواند قانون باشد. حتا آنچه که فرمانروا در مورد خاصی مقرر میدارد نيز قانون نيست، زيرا قانون تصميم ارادهی عمومی در مورد موضوعی است.
روسو پس از اين تأملات، در کتاب سوم «قرارداد اجتماعی»، عدالت را به عنوان سنجيداری برای تعيين مشروعيت حکومت به کار میگيرد. وی در بررسی سوء استفادهی حکومت از دولت تصريح میکند که: جبار به معنای عادی پادشاهی است که با سختگيری حکومت میکند و به قانون و عدالت بیتوجه است. اما جبار به معنايی معينتر فرديست که اقتدار پادشاهی را بدون اينکه حق او باشد در اختيار گرفته است. يونانيان نيز جبار را به همين معنا به کار میبردند. آنان جبار را پادشاهان خوب يا بدی میدانستند که قدرتشان قانونی نبود. بنابراين در نظر آنان جبار و غاصب کاملا" هممعنی بود. اما برای اينکه بر اين چيزهای متفاوت نامهای متفاوتی اطلاق کنيم من میگويم که جبار غاصب قدرت پادشاهی است و مستبد غاصب قدرت فرمانروايی. بنابراين، جبار کسی است که غيرقانونی بر سر کار آمده تا مطابق قانون حکومت کند. لذا جبار ممکن است مستبد نباشد، اما مستبد همواره جبار است.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:30  توسط بی دل
|
گفته بودی:
....
تو هم اگه تونستی یه پست از فلسفه هایی که به اعتبارشون رسیدی واسمون بنویس داداش
....
---------------------
البته تو یکی از پستهای قبلیم اینو گفته بودم. و اینجا دوباره تکرارش میکنم.
کتاب : آواز سکوت نویسنده: اوشو مترجم: جواد سيد حسيني
ص۲۰۸: فلسفه ها ربطي به واقعيت ندارند.
فيلسوفان فکر ميکنند که نشاني خدا را مي دانند. در حالي که نمي دانند. و هر آنچه که ميدانند چرند است. اين چيزها زاده تخيل خودشان است.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 19:0  توسط بی دل
|
من درگیر خودممم
درگیر بایدها و نبایدهام
درگیر دروغها و راست گفتنهام.
درگیر احساس ها و بی احساسیهای مطلقم.
ممنون که همچنان خواننده دست نوشته هامی.... اما اینها هم بزودی تموم میشه .
دستم برای نوشتن لرزانه.
ذهنم برای فکر کردن آشوب.
چشمم برای دیدن تار... یادمه خیلی شبها تو تاریکی مینوشتم اما الان تو روشنایی هم نمیتونم بنویسم.
البته اینا همش بهانست.
نتونستنی وجود نداره. در واقع نمیخوام درسته و منطقی.
دارم خودم رو فریب میدم و خودم رو سانسور میکنم. سانسور از هیچ و فریب از همه چیز.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:26  توسط بی دل
|